تبليغاتX
ق ه و ه ت ل خ
 

Home | Email

 
 
Freinds Link
Diffrent Blogs
My Archive
Designed By

Asal.H

 
   
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387
برای من...

 

 

خودکار آبی را محکم میان انگشتانم مایل بر کاغذ میگیرم...طوری که سوزش کاغذ را از فشار نوک قلم احساس میکنم. میخواهم که بنویسم ذهنی ملتهب دارم اما میخواهم که بنویسم.

خودکار مماس بر کاغذ من خاموش کاغذ تشنه قلم داغ! کاغذ را ملاحظه میکنم یا جوهر... خودم را؟ نه! پس کدام؟ این سکوت چیست؟

قلم...قلم بگذار تا بگویم که جوهرت را توان همراهی با حرفهایم نیست بگذار با احساسی همراه با احترام دفتر را ببندم ...خودکار آبی صبوریت چشم را خیس میکند...

چراغ روشن اتاقم چشمهایم را آزار میدهی. وقتی دفترم بسته و قلمی نیست به دستانم روشنی تو  مرا چه سود؟

تو هم خاموش...من هم خاموش قلم و دفتر و لبهایم خاموش! همه فکر و خیالم خاموش...

چراغ را خاموش میکنم چشمانم را میبندم نفس بی آنکه مهلتی حتی کوتاه دهد تنگ میشود ...نفس که تنگ میشود عرصه بر مغز هم تنگ میشود و تو گویی جریان خون در رگهایم نیز سخت میشود رگهایم تنگ میشود... خدایا گوشهایم ...نه خدایا این همه فریاد برای چیست؟  

ثانیه هایی که سپری شده همه فریاد میزنند ...لحظاتی که تا به امروز سر کرده ام چنان هجوم می آورند که گویی میخواهند تلافی سالها را در بیاورند . نه خدایا مرا طاقت و تحمل نیست ...من با این لحظه ها چه کرده ام که اینچنین جانسوز فریاد میزنند ...من چه کرده ام با شما که اینچنین به خون من تشنه اید ...

خدایا به بودنت سوگند در تمام لحظه های عمر خودم بودم نه آنچنان که باید برای کسی میبودم خدایا خودم بودم ...من چه کرده ام خدایا مرا تاب و توان ایستادگی در برابر گذشته نیست خدایا مرگ........... مرگم ده یا توانی که چشمانم را باز کنم خدایا ضعیف تر از آنم که با گذشته در آویزم ...نمیدانم چه کرده ام و تاوان چه را باز پس میدهم...

ساکت بودم و میلرزیدم و میترسیدم و نای فریاد نداشتم! فراموش کرده بودم که سالها پیش سالها نه قرنها پیش باید محکوم میشدم! من چنان شمشیر را از رو بسته بودم که یادم نبود باید به جرم قتل عام لحظه ها در دادگاهی عادل محکوم میشدم...

خدایا فریادشان مرگ را برایم آسان میکند چه میخواهی برای من ؟ ((حکم آنچه تو فرمایی))1

چشمهایم یاری ام کنید........

چشمانم را باز میکنم چراغ را روشن میکنم تمام بدنم خیس است ترکیبی از شرم و ترس...عرقی سرد از پیشانیم  بی هدف و ساکت بر زمین میچکد!

فریاد میزنم قلم را فریاد میزنم و کاغذ را سوگند میدهم تا  در دلجویی از عمر رفته  یاری ام کنند...

 

 

پ.ن حکم آنچه تو فرمایی به گمونم از حافظ باشه!

نويسنده علی . آ   |