من هیچ وقت نتونستم با دفتر خاطرات و نویسنده های این دفاتر ارتباط موضوعی برقرار کنم! ۱ (شخصی...کمی شخصی ...این گزارش و تعریف خاطرات نیست!) دیروز بعد از یک ماه حبس برای بار دوم از خونه زدم بیرون و رسما دوران حبس به سر اومد ! همراه چند تن از رفقای باب و یه چندتا ناباب!! اعم از مذکر و مونث...! از خونه به خ . ی . ا . ب . و . ن و یک راست بام تران (تهران) و مث همیشه از اول تا چشمه پیاده بالا رفتن و بدون توجه به اتوبوس و مینی بوس پیاده پایین اومدن ! خب...تو جمعمون ۳تا دختر خانوم بود یکیش خیلی رله تا اونجا که محکم میزدی سرش میخندید و ما هم ...۲۰ دقیقه بعد محکم میزد سرت میخندید و ما هم... یکیش باید حتما تو قسمت تنظیمات وبلاگ ( عذر میخوام تنظیمات مغز) میرفتی و کدهای مربوط به شروع صحبت رو میزدی و خطا هم نباید میکردی تا accept کنه حرفت رو! خب جنس مذکرش هم نیازی به گفتن نداره چون قابلیت اکسپت هر کدی رو داره! میگذشت زمان میگذشت و هر چی میگذشت من بیشتر میرفتم تو بهر دومی نه اینکه خدای نکرده قصد پیاده روی رو مخ دومی را داشته باشم و خدای نا کرده قصد مخ زدن داشته باشم ( استغفرالله) اما حرکاتش بد جور ترحم بر انگیز بود نه اینکه مظلوم باشه و معصوم not at all!! خب قرار گذاشته شده بود و هماهنگ شده بود که بریم بام اولین چیزی که جلب توجه میکرد کفشهای پاشنه بلند دومی بود ...(تو خود بخوان حدیث مفصل ازین مجمل!) دومین چیزیکه بد جور دل آدمی رو به درد میاورد و ترحم انسان!! رو بر می انگیخت تایم نهار بود ! زمانیکه دومی باید مواظب میک آپش میبود خدای نکرده خط لب کمی دفرمه میشد ایام دیگر نمیتوانست به کام باشد برای دومی اما آیا بود واقعا به کام؟ به این فکر میکردم که زندگی فیلم است ؟ یا ما فیلمیم؟ حالا نمیشه بدون سناریو بریم جلو ؟ بداهه پردازی باشه زندگی مشکل چیه؟ نمیشه حرف ها رو تنظیم نکنیم و اوقات رو بدون پیش فرض بگذرونیم؟ خواستم بهش بگم گفتم میزنه داغونم میکنه!! (گردن من نازکتر از نازکی یه موی باریکه!) ۲ دیروز انصافا خوش گذشت ...! ۳ خانومه سومی بد نبود (جک تعریف میکرد!!) ۴ مادربزرگی داشتم ( خدا رفتگان شمارم بیامرزه) که با لهجه شیرینش میگفت : علی....علی جان دوخ بخور... شبایی که خوابم با چشام غریب بود عزیز میگفت دوغ بخورم تا خوابم ببره! انصافا خوابم میبرد! معده ام که درد میگرفت عزیز میگفت علی...علی عرخی ناناع بوخور (ای من به فدای لجهه تابلوت عزیز روحت شاد) عرق نعناع که میخوردم معده ام بهتر میشد...انصافا میشد! خب حالا عزیز نیس موندم برم سر خاکش یا بخوام که بیاد تو خوابم ! مهم نیس یه سوال دارم ازش عزیز جان فدا لهجه نازت بگو ببینم چشام درد میکنه گوشام درد میکنه مشکل از منه یا از مناظر و صداها و حرفهای امروزه!؟ ببینم عزیز من زیادی دارم گیر میدم ؟ زندگی حس غریبی بود که یه مرغ مهاجر داش اما زدیم کاسه کوزش رو بهم ریختیم حالا یه جورایی موندیم توش! عزیز خیلی رک بودی! نگو لطفا خفه شو که اینکاره نیستم! تا ب عد!
نويسنده علی . آ |
