بذار اونجوری که دلم بلده بنویسم تو که نیستی تو که نمیبینی تو که نمیدونی تو که چشات بستست ...ساعت 23:47 من دلم بد فرم گرفتست ...یه عمر باصدات حال کردم ...حال کردم...حال کردم...حال کردم...حال کردم ...مرسی بابت مرامت بابت صدات بابت بودنت بابت گرمیت وبابت مرد بودنت روزگار کشتت!! دلم از خیلی روزا با کسی نیست تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست شدم اون هرزه گیاهی که گلاش پرپر دستای خار وخسی نیست ...دیگه فریاد رسی نیست....... حالم از هرچی سالروز و سالگرد و زادروز و هزار مناسبت اسمی به هم میخوره ...امشب حالم گرفتست بی بهونه ازت مینویسم و برات مینویسم ...برای تو... مرسی که میخونی و گوش میدم! جات تو وبلاگه منه امشب باید میبودی ...بدون باید.....چیکار کنم ...چیکار میتونم بکنم...بگو دیگه!... کاری نمیتونم بکنم من از نالیدن متنفرم ولی آه میکشم!...من امشب آه میکشم! امشب برای تو و به یاد تو مینویسم... مرد بدون امشب صاحب اینجایی...قهوه تلخم پیشکشت ...نگو که باید صبر میکردی سالروز مرگم برسه اونوقت مینوشتی .... سنگ قبرت دلم رو به درد میاره... غریب بودی؟ غریبونه رفتی... سنگ قبرت رو میبینم یاد حرف شهیار ( قنبری) میفتم: بدا به حال ناکسان............................................. خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی درد وغصه دیگه کابوس زمستون نمی بینی توی خواب گل های حسرت نمی چینی دیگه خورشید چهره تو نمی سوزونه جای سیلیای باد روش نمی مونه دیگه بیدار نمی شی با نگرونی یا با تردید که بری یا که بمونی رفتی وآدمک ها رو جا گذاشتی قانون جنگلو زیر پا گذاشتی اینجا قهرن سینه ها با مهربونی تو تو جنگل نمی تونستی بمونی دلتو بردی با خود به جای دیگه اون جا که خدا برات لالایی می گه می دونم می بینمت یه روزی دوباره توی دنیایی که آدمک نداره خدا نگهدار 
نويسنده علی . آ