تبليغاتX
ق ه و ه ت ل خ
 

Home | Email

 
 
Freinds Link
Diffrent Blogs
My Archive
Designed By

Asal.H

 
   
جمعه سی ام فروردین 1387

همین الان که چشمات داره دنبال کلمه بعدی نوشته من میره سمت چپ مونیتورت :

یه نفر  : منو نکش!

یه نفر خودش رو کشت!

 سلام اینجا دنیا است صدا و سیمای همه گرفته!

یه نفر : پس کو خدا؟!

یه نفر : خدایا شکر!

سلام اینجا دنیا است صدا و سیمای همه حیرون!


  ۱ سال بعد

نه....همیشه!

خدایا شکرت...

خدایا کجایی؟

....خدا؟ نیست!!

ما ها همه نویسنده و گوینده و بازیگر و ما ها همه مجری!

لوکیشن : همه جا

دیالوگ  : همه چی

میزانسن : همه جور آروم ...شلوغ...ساکت...خراب...درست

چی ساختیم؟ همه چی داریم ...اسمش رو گذاشتیم زندگی هر مدلی که دوست داریم نمایشش میدیدم!

میسازیم و میذاریمش واسه اکران (نمایش!!) عمومی

بعضی هامون واسه خودمون میسازیم بعضی هامون نمره میخوایم!

سلام اینجا دنیا !!

نويسنده علی . آ   |   

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387
ترانه های بیدار

...زمونیکه سنمون پایین بود بهمون میگفتن بچه با چیزایی سروکار داشتیم که دنیامون بودن و باشون حال میکردیم خونواده هم بعضی وقتا پیش میومد حال اساسی بهمون بدن. یه روز یادم میاد ۷ سالم بود! و یکی ازون حالای اساسی که به ما دادن این بود که کاست قصه خروس زری پیرن پری رو برامون خریدن و ما هم شد دنیامون خروس زری (روح احمد شاملو شاد) .

سن که رفت بالا فمیدیم دنیای موزیکال اطرافمون چیزای دیگه هم داره چیزایی مثه اندی و کوروس!!!! و ما هم دنیامون شد شیطنت از چشم سیات میریزه!! و ای دختر صحرا نیلوفر! یادم میاد زمانیکه شوی ۶۹  که تو این نوارای ویدئو بزرگ بود اومد به خونه ما! دنیای ما اندی کوروسی بود و شوهای  ۶۹ تا ۷۳بدون اینا معنی نداش! ...تا اینکه شد ۷۵ و سن ما هم یه کم رفته بود بالا!  فهمیده بودیم که نه مثنکه مارکت ایرونیه ترانه و آواز چیزای دیگه ام داره داریوشم توش پیدا میشه و ابی هم داره میخونه! (روح هایده و مهستی شاد و منتظر ۴ تا آلبوم دیگه از حمیرا هم هستیم!)

سن که رفت بالا یه مرحله ای رسیده بود که توجه ما یه مقدار معطوف شده بود صداهای کلفت ترو حرفای گنده تر! روحمونم مث چیزای دیگه تو دینا باید ارضا میشد !! حالا دیگه زمونی بود که نیازمون شده بود وطن پرنده پر درخون ! و اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد...گهگاهی هم گریزی میزدیم به ستاره های سربی  و در جواب نامه تو!

...تا رسید زمونیکه برامون مهم شد و البته جالب که وقتی شهیار قنبری و اسفندیار منفردزاده و مرحوم فرهاد زمانیکه رو یکی از کارای فرهاد کار میکردن حسشون چی بود و چی شد که یه کاری مث کوچه ها روونه بازار شد ...زمانی رسید که فریاد رسه مرحوم فروغی شد موسیقیه شبای سکوت و دود سیگار!! .(یکی از اصول نوشتن صداقته!)...زمونه ای شد که برامون مهم شد چرا داریوش از وطن و سال ۲۰۰۰ رسید به من غلام قمرم (یکی از بهترین کارای داریوش) ...

حالا از زمون شوی ۶۹ !! سالها گذشته واسه ما و رسیده  روزایی که کدهای دستوری مغز زوم کرده رو اسم ترانه سراها و صداها و ترانه های بیدار...!!

بازار ترانه و آواز ایرونی رشد که نه (تا حدودی بسیار ناچیز!!) بزرگتر شده میان و میرن کوچیک و بزرگ موندگار و یه روزه! ترانه خاطره میسازه و صدای خونندش میمونه تو یاد ما ترانه ها همه جای دنیا زندگی و خاطراتو ساختن و نسلهارو جا بجا کردن !

بازار موسیقی ایران مدیون نوشتن امثال قنبری...اردلان سرفراز...جنتی عطایی...تورج نگهبان و مسعود فردمنشه ...چیزی که باعث میشه آدمیزاد! افسوس بخوره اینه که بازار موسیقی و آواز همونقدر بیچاره و بینواست که سینما! (فیلمهای بزرگ دنیا رو به جز مخاطب خاص همه به اسم بازیگر میشناسن نه کارگردان ...)


تو شبای نوشتن و تو دنیای وبلاگ میخوام به عنوان یک نفر!! ادای احترام کنم به :

داریوش خونه... ابی ستاره های سربی...ستار همسفر... شاهرخ  پاییز... گوگوش  جاده... هایده روزای روشن...مهستی اسیر...حمیرا مسافر...معین سفر...فریدون فروغی فریاد رس...فرهاد روزهای خاکستری...

تا ب عد 

نويسنده علی . آ   |   

دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387

 

الجمهوریه الاسلامیه الایران 

 

این داستان واقعی میباشد!!

شبکه اول سیما ....چادر مشکی مختص بانوان محاسن مشکی مختص آقایان!

شبکه دوم سیما....                   ایضا

شبکه سوم سیما....                 ایضا

شبکه چهارم و کمی شبکه پنجم  ایضا

جام جم ۱و۲و۳  اینجا تهران است هوا میزان است خانمها لیدی آقایان قرتی!

شبکه سحر  آقا به خدا ما نبودیم!

داستان اینجاست :

PRESS TV  بذار بگم دیگه بار اول فرکانسشو گرفتم داد زدم (مهمه داد زدن) پدر خوشحال باشید برایتان CNN را گرفته ام!

پدر اومد چشامون باهم شد ۸ تا چون پرچم ایران اسلامی رو دیدیم با دوتا حوری بهشتی که مشغول بحث بودن از نوعه سخت با انسانهای مهم روزگار منتها نکته کجاست؟ اینجاست که حوریها روسری به سر داشتن از نوعه جنس اعلا!! با رنگ صورتی و یحتمل نارنجی ( بر روی ر لطفا فتحه بگذارید)... و بعضا دامنهای چین و چینی ( همون چین چین!!) یا ( مواج!)

کاشف به عمل آمد اینجا هم تهران است منتها هوا خیلی میزان است!

سوال برایمان پیش آمد که آقا یا یحتمل خانم : امواجه شبکات سراسریه اینجا (وطن) برای ما اینجاییها محاسن و چادرهای جنس اعلا از نوع مشکی به همراه دارد و برای آنجاییها ( هموطنان عزیز خارج از میهن) صورتی و نارنجی ( ر...فتحه) ....آیا انصاف است؟

بنده با چشمهای خود یک روز مشغول تشخیص رنگ مردمک چشم بانوی محترمی بودم که از شبکه محترم اول سیما قرائت مطلب میکردند ...زیرا از دارایی ایشان مردمکشان نمایان بود ولاغیر...

پ.ن از همکاران رسانه ای و زحمتکش CNN به خاطر استفاده ابزاری از نام عذر خواهی میکنم با همکاران داخلی هماهنگ شده !

 

نويسنده علی . آ   |   

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

شفتالو : دوسم داری؟

خرمالو : آره!

ـــــ : چندتا؟

ـ-ـ- : دوس داشتن که تا نداره عزیزم!

شفتالو لپاش قرمز شد.

خرمالو موبایلش رو خاموش کرده بود!

از هم که جدا شدن موبایلش رو روشن کرد ...۲تا میس کال داش...(آلبالو...زردآلو)!

هلو  مسیج زده بود خیلی بدی خرمالو اصن نمیخوام بات قرم! ایش آیکونه (قهرکردنم آخر مسجش بود)!

خرمالو یه دربس گرف دیرش شده بود مخه یه گیلاسو زده بود باش قرار داش.

پ.ن : یه چندتا فیلم ایرانی گرفتم از سوپری سر کوچه ممدآقا نیگاشون که کردم این دیالوگ و صحنه سازی طلایی اومد به ذهن درگیرم البته هنوز دکوپاژ نشده!! میزونش که کردم تحویل خانه سینما میدم!

نويسنده علی . آ   |   

پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387
ای بی پدر مادر سینما!

ق یصر...گ وزنها...ر ضاموتوری...د اش آکل...

نگو خاطرات نیومد یهو تو سرت...کی میتونه این اسمارو ببینه و بشنوه نره تو فاز بهترین لحظه های عمرش...((نه))نگو باور نمیکنم...

م سعود کیمیایی کاش میتونستی بشنوی حرفامو ببینی نوشتمو ...بدون واسه اعتراضت ۴ عصر تو صف جشنواره واستادم تا ۱ شب وارد سالن سینما بشم! م سعود کیمایی اعتراض چیزی بهم نداد دلم گرفتم تجارت چیزی نداشت واسه گفتن... سنم کم بود تجارت که اکران شد ولی میفهمیدمت ...مرسدس؟ نه!

فریاد...؟ نه!

رئیس...؟نه!.......سلطان.......................نه!

میگن از سفر سنگت سینمات کشیده پایین سینمای م سعود کیمیایی کجاست؟ بلدی میتونی میدونی... چی شده؟

من با قیصرت ...من با گوزنهات...من با داش آکلت ....م  سعود کیمیایی من با حرفات و چرخیدن دوربینت من با ((حتی)) تک صحنه های الانت گریه کردم به خدا گریه کردم ببین دله سنگ که نیس فشار میاره به چشم...

مرد که گریه نمیکنه.................... میگم کشکه!

کجایی ؟ چه خبر؟ چی شده؟ رئیس کیه؟

راستی رفیق! سینما بی پدر مادره ....رئیس نمیخواد...مرسدس لازم نداره ضیافتم زیاد داره سلطان؟ نمیدونم ...حکم ؟...خ یلی...آره  هلش بده ...کجایی؟

دلم گرفته دلیل داش بیخیال اینو داشته باش شعره استاده ! از کتاب زخم عقل:

گل سرخ
مدت ها بود از چهره ام بى خبر بودم.
صداى دوربين كه آمد،
به آن لكه سرخ دلخوش شدم.
در آن همه بى خبرى،
من هميشه
لباس سراسر سياه بر تن داشتم.
شما در تمام سفرها
لكه سرخى شديد
كه جاى قلبم ايستاديد.
همه چيز دوبار بود
مرثيه اول را به خاطر ندارم.
اگر اين بار از يادم برود،
به عشق و آن گل سرخ،
دل خوش مى مانم.
جناب
شما در حريم كدام گل
گلاب شدى،
جناب عشق؟
فرمان از يك قلب نبود
هزاران قلب انباشته
برهم،
صداى يكساز بود.
طراوت در باغ هاى معلق
به نشانى بابل،
در يكى از اهرام
پنهان و تنها
در چراغ شكسته بندر اسكندريه
كه اقيانوس را
در شكستگى
روشن كرد و تنها گريست،
در يكى از پنجره هاى رو به دريا
تنها
قليان مى كشيدم،
و به اقيانوس قديمى
نگاه مى كردم.
ديدم خيلى پيش از اين ها
قلبم سرشار از شما بود...

تا ب عد...

نويسنده علی . آ   |   

چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
چارلی چاپلین یا فرج الله صبا...مسئله این نیست!

کمتر کسي پيدا مي شه که نامه تاريخي چارلي چاپلين به دخترش رو نخونده باشد. « دخترم جرالدين ! اينجا شب است. همه سربازان بي سلاح خفته اند...»

راست و دروغش به عهده راوی اما جایی خوندم :

"حالا اگر بگويند نويسنده واقعي اين نامه سي سال است که فرياد مي زند اين نامه را من نوشتم نه چاپلين و کسي باور نمي کند چه حالي به شما دست مي دهد؟ فکر مي کنيد واقعيت ندارد؟ ديگراني مثل شما هم سي سال است به فرج الله صبا نويسنده واقعي اين نامه همين را مي گويند ......."http://www.chn.ir/news/?section=4&id=1654...

دوس داشتی اینجا میتونی ماجرا رو دنبال کنی اما مواظب باش زیاد دنبال نکنی سرت گیج بخوره...کاری ندارم چارلی نوشته یا عمو فرج ولی یه قسمتش رو هر وقت میخونم این موهای لعنتی به بدن حساسم!! سیخ میشه:

گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.... 

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی میلرزد...من نیز یکی از اینان بودم من طعم گرسنگی را چشیده ام...من درد بی خانمانی را کشیده ام و از اینها بیشتر من رنج حقارت آن دلقک دوره گردی را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند اما سکه صدقه رهگذر خود خواهی آن را میخشکاند احساس کرده ام با این همه من زنده ام و از زنگانی پیش از آنکه مرگ فرا رسد نباید حرف زد...

دختر             م ....................................

باز مخم هنگ کرد فرج بوده یا چارلی مهم نیس مهم رقص کلمه ها رو کاغذه و مهم آهنگ کلمات و ور رفتن

با مغزه و روح آدمه...

تا ب عد...

نويسنده علی . آ   |   

یکشنبه هجدهم فروردین 1387
گذر زمان

وبلاگ یکی از دوستان رفتم یکی از رفیقای خوبم کامنتی برام گذاشت و منم یه پست با مزه اومد به ذهنم ..نه اینکه حرف ایشون بامزه باشه نه...حرف رفیقم کاملا جدی بود اما ایده ای که اومد شد طنز...راسی بابت پست قبلیم چه فحش های خوشگلی !!تو کامنتای خصوصی گرفتم.!! ممنون اما یادمون باشه زندگی جنبه طنز هم داره................................................

قبل از عمل

بعد از عمل

 

نويسنده علی . آ   |   

جمعه شانزدهم فروردین 1387
امر به معروف و نهی از منکر!!

 

این عکس دوتا پیام داره!

امر به معروف love و نهی از منکر no smoking    

!!

 

نويسنده علی . آ   |   

چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
یک شب وحشی

د ا س ت ا ن ک

شب شده بود...باید صبح میشد اما نمیخواست بشه داشت خفم میکرد خیلی کشیدم اونشب. فیلتر قرمز هیچ وقت بهم نساخت ...زمین لرزید گفتم زلزلست رنگم شد مث گچ ترسیده بودم من؟

داشتم خفه میشدم ترسیده بودم رنگم شده بود مث گچ فیلتر قرمز بهم نمیساخت...رنگم شده بود مث گچ ترسیده بودم داشتم خفه میشدم ...........رنگم شده بود...داشتم خفه......بهم نمیساخت....

۳ ساعت گذشت شده بود مث...ترسیده....داشتم خفه....

خ س ت ه   ش د م

داد زدم صدا مثنکه خورد دیوار نمیدونم برگشت خورد صورتم مث سیلی بود...

گفت خفه شو!

داشتم خفه میشدم...

نويسنده علی . آ   |   

یکشنبه یازدهم فروردین 1387

 

میگما برداشت شما ازین عکسه چیه؟ اگه تونستی بگی...

نويسنده علی . آ   |   

پنجشنبه یکم فروردین 1387

سلام...

بهمن ماه بود لحظه های قشنگی داشتم  میدون ونک بود شب بود ناراحت بود تازه بود لحظه هامون با هم بودیم ناراحت بود حرف میزدیم آرومش کردم اسمم رو پرسید اسمم رو گفتم شمارش رو داد منم همینطور شب بود زنگ زدم اسفند شد با هم بودیم ناراحت نبود من خوشحال بودم هم رو شناختیم خیلی زود من تو وجودش بودم اون تو وجودم بود شبارو با هم صبح میکردیم اذان صبح میشد میفهمیدیم صبح شده اسفند تموم شد با هم خوب بودیم فرودین اومد ۴ فروردین خونشون بودیم کت و شلوار و کروات و دسته گل و سلام.......................................................................................................

اردیبهشت شد ۴ فروردین نتیجش منفی بود ...دوسم داشت دوسش داتشتم ولی تموم شد دلیل بماند....دپرس بودم خرداد شد ۲۹ خرداد یه سال رفت رو شماره سنم بزرگتر شدم! عاقل تر شدم؟

تیر مرداد شهریور ..........بهمن شد یادش افتادم دلم گرفت اسفند بود ....بزرگتر شدم ...عاقل تر شدم؟

۸۶ رفت ۸۷ اومد...

بد و خوب داشت بدش اولش خوب بود (قضیه بالا!) خوباش خوب بودن بعضیاش بد بودن اولشون بد داشت خوب داشت غم داشت خنده داشت ...

بزرگتر شدم با خودم فکر میکنم ....هی پسر عاقلتر شدی؟

هی رفیق دختری یا پسر مهم نیس الان که دارم مینویسم به عنوان یه ایرونی برات بهترینارو میخوام ایرونی نسل پاکه آریاییه بالا باش همیشه بالا بودنت آرزومه...

چشمامو میبندم خودمو تو سکوت مطلق ویرونه های تخت جمشید میبینم یه نفس عمیق میکشم ایران و ایرانی و فریاد میزنم و از ته دل میگم عشق برای تو ...عشق برای ایران... سال نوت مبارک.

یه لطفی کن...دوتا خط برام بذار بگو آرزوت ...آرزوی قلبیت واسه خودت و ایرونی چیه؟

بذار اول خودمو بگم...

واسه خودم سلامتیه خونواده...پدر مادر وداداشم....خودم! وگرفتن دوتا مدرک که با گرفتنشون فک میکنم تو عاقلتر شدن به خودم کمک کردم و واسه تو ایرونی آرزوی آریایی بودن وسلامت و بالا بودن برای همیشه میکنم.

تا بعد...

 

 

نويسنده علی . آ   |